
« بابا گريه كرد و هيچ نگفت » ترافیک سنگینی بود،خسته گرسنه از دفترروزنامه به طرف خانه می امدم. بوی نا به هنجار داخل تاکسی نفسم را بند اورده بود.راننده مدام نق میزد، از گرانی میگفت، و از اینکه شب عیدی چه خاکی بر سرش بریزد. دو تا دختر دانشجو دارم و یک پسر الاف ولگرد. دختره کمرم را شکسته و پسره ستون خانه ام را، پک عمیقی به سیگارش زد و همه وجودش را پر از دود کرد .مثل اینکه با خودش دشمنی داشت ،بعد دهانش را به طرف بیرون شیشه کرد.
بر روی ادامه متن کلیک کنید